|
همه قطره های باران امشب هدر میروند... زیر باران هیچکس نیست که بفهمد باران جزو چرخه هیدرولوژیک نیست. تپشهای قلب هیچکس با ترانه باران هماهنگ نیست. شاعرانه هایت با ابیات شعر من هم قافیه نیست.دستانت در دستانم نیست .شانه هایت شانه به شانه من نیست. حتی سایه ات, هم قدم ثانیه هایم نیست. چتر باران روی سر سفره عشقمان پهن نیست. قطره ای از این باران سهم من و تو نیست.
و حتی هنوز نفهمیده بودم زمین کجاست و نشناخته بودم جنس خاک قلب لم یزرعت را و هیچ در خاطرم نبود که زمین جایی برای کاشتن بذر عشق نیست و من اصلا یادم رفت بپرسم نامت را,که بدانم نشانت راکه حالا تازه آن رویت را نشانم بدهی و من تازه حالیم شود که اصلا از اولش اشتباه گرفته بودمت . .وقتی که از فریاد تپش های قلبت کر میشی و تنها چیزی که میبینی همانی است که کورت کرده روزی ازاحساسی که دروغ گو از آب در آمده میترسی...خیلی هم میترسی همان روز که در ازدحام آدمها فقط به احساسم اعتماد کردم و چادر مشکی مادر را اشتباهی گرفتم باید میفهمیدم که آدم هرچقدر هم که قد بکشد, عقل احساسش هیچوقت بیشتر از یک بچه سه ساله قد نمیدهد. الآن این رامی فهمم که دیگر سه سالم نیست اما باز هم اشتباه میکنم و به احساس سه ساله ام اعتماد میکنم و اشتباه میگیرم .
پشت پلکهای من هیچ مردمکی در انتظار سلام نیست درآسمان خوابها نشانی از آن ماه تمام نیست من چشم به راه و خبر از گرد راه نیست
حتی جرئت خوابیدن هم ندارم بس که این شهر بی رویاست چشمامو میبندم ,اقیانوسه ذهنم مواج و طوفانیه همه کشوهای ذهنمو میگردم دنبال یه باریکه نور , یه چیزی که تو افکار من بدرخشه و اعماق تاریک ذهنمو روشن کنه .نمیدونم چرا هیچی نیست, شایدم هست و من گمش کردم. شایدم اون قدر بهم نزدیک هست که نمیتونم ببینمش. به هرحال, هست یا نیست , اینو مطمئنم که چشمام ضعیف شده و من احتیاج به چراغی دارم ,درخشان مثل یه مروارید.میدونم خوب نگشتم, با چشمای باز نگشتم, اما دیگه از زیر و رو کردن هم خسته شدم .باید خودم یه مروارید درشت بسازم.خوب به یه هسته اولیه احتیاج دارم .هر چی باشه فرقی نمیکنه. یه ذره شن , یه تکه صدف شکسته یا هر چیز بی ارزش دیگه ای میتونه شروع یه مروارید باشه .هر چیزی که دم دست تر باشه ... دم دست که هیچی ,همیشه خدا جلو دست وپامی , تو چشمای من شکستی و ریزه ریز شدی... واسه همینم تو هسته مروارید من شدی... تو صدف خیال من جا خوش کردی ,رویاهای من دورادور تو رو پوشوندن. ظاهر سفیدی پیدا کردی. رویاهای من رشد کردند و تو زیباترشدی. چشمامو محکمتر روی هم گذاشتم, آرزوهای من تو رو درخشان کردند.میدرخشیدی عین یه مروارید.من یه مروارید درخشان میخواستم و خودم اونو ساختم. تواز اولشم چیزی بیشتر از یه هسته ریز نبودی نه! تو مروارید رویایی من نبودی...
یه خورشید طلایی کوچیک روتصور کن که ۲۵ بال سفید دورش حلقه زدن
یکی میره یکی میاد و این یعنی زمین برا ۲ نفر جا نداره من دلم یه سیاره تک نفره میخواد اونی که تازه رفته بود برگشت و اونی که تازه اومده بود رفت. همه قصه همین بود : یکی بود یکی نبود. روباه شازده کوچولو حق داشت: چون همیشه خدا یک پایه ی قضیه لنگ بود. اصلا با خودت فکر کردی چرا روباه تو یه سیاره بود و گل جای دیگه بود چرا شازده کوچولو از اونایی که اهلیشون کرده بود دور بود اما خوب شد که دل کوچولوی شازده, قد زمین کوچیک نبود... آره خوب رسم بدی داره زمین چشم دیدن ۲ تا دوست رو کنار هم نداره این زمین پیش هم بودن دوستداشتنی ها رو بر نمیتابه زمین منو با خودت ببر دلم گرفت از این زمین یه دونه سیارک ۴۳غروبه میخواد دلم ... ... ... همش همین
شنبه بود روزی که به هم سلام کردیم اما شنبه همیشه روز شروع نیست گاهی روزی است برای پایان و شنبه بود روزی که وداع کردیم. ومن عطای 85 هفته با هم بودن بین این 2 روز را به لقای تمام تنهاییهای با تو ماندن بخشیدم و رها کردم تمام خاطرات خاکستری را و چشمانم را بستم از انتظار روئیدن شکوفه دراین بهار یخزده و بجای فرار از فرداهای نیامده گذشتم از خطای روزهای گذشته و آزاد کردم احساسم را از بند آزارهای گذشته و سبک کردم شانه هایم را از بار سنگین ثانیه های گذشته و حالا برای رفتن به سمت فردا به روبه رو نگاه میکنم که هر چه در پشت سرگذاشتم بماند برای گذشته...
هوا که خیلی وقته سرد شده یهو چی شده که میلرزی ثانیه های بلندت برام آشناست شبیه لحظه های کشدار خودم که تو ازتمامشون بی خبری همش شکست و رفت تو سطل خاطره های غیر قابل بازیافت من نمیدونستم آخرش اینقدر اشتباه و بی سرانجام به آخر میرسه اما اطمینان دارم پایان این پرده رو خودم طراحی کرده بودم با دستهای پر از تردید تو تصویر چشم های منتظرم را کشیدم با لبخند اجباری تو روی چشمهام اشک کشیدم من با سکوت پر ابهام تو این پایان نامه را نوشتم و باید میدانستم چراکه آنچه از لبهای تو میشنیدم زمزمه های معلق و بی مکان مانده ذهن من بود که در این روزهای طولانی آنقدر فرصت یافته بود که از چشمانم عبور کند و بر لبهای تو بنشیند. پیش از اینکه سردرگمی در این دنیای وارونه ما را با خویشتن خود هم بیگانه کند پیش از آنکه راه آمده را گم کنیم بی هیچ حسرتی این دریای ترک خورده را رها کن و بی هیچ چشمداشتی از آسمان, این زمین لم یزرع را فراموش کن که این صاعقه ها هیچ نشان باران ندارند. نیازی به دروغ نیست که قلبها باور نخواهند کرد نه لبخند اجباریمان را و نه نگاه های پرمحبت غریبانه را و نه دستانمان را که سرد از این هوای زمستانی در هم زنجیر شده اند فاصله این قلبهای خسته بیشتر از آن است که انعکاسی از چشمانمان در آن پدید آید اینجا خورشید میتابد وقلبهای ما بینا است.
1-هر کدوم از ما تکه های زیبایی هستیم , البته در پازل خودمون.تکه های زیبا اگه تو یه پازل اشتباهی قرار بگیرن ,دیگه میشن تکه های ناجور. هر کدوم از ما قادریم تصویر زیبایی خلق کنیم ,اگه بتونیم پازلمون رو پیدا کنیم و در جای مناسب خودمون قرار بگیریم . هیچ کدوم از ما بد نبودیم ما فقط برای قرار گرفتن در کنار هم اشتباهی بودیم. .................................................................................................................................... 2-درد من از شکستن خودم نیست که تاوان سادگی ام بود .دریغ برای شکستن تندیس بلوری تو,که در ذهنم پیش از شکستن من فرو ریخت. دوباره آن را خواهم ساخت... نه آنطور که میخواهم , همانطور که هستی.* ................................................................................................................................. 3-گفتی( اگه ناگاه یکی از سیمهای سازت پاره شد آهنگ زندگی روادامه بده). خودت خوب میدونی که سیمهای هیچ سازی به ناگاه پاره نمیشه! گفتی (آنچنان ادامه بده که کسی نداند بر تو چه گذشت) ... جز تو صدای ساز شکسته منو کی شنید ؟ من ازت نخواستم سازمو کوک کنی ...نخواستم برام سازمو بنوازی . عزیز من , سیم های سازمو که میتونستی پاره نکنی... ....................................................................................................................................... 4-برای اینکه گفتی خداحافظ ,ممنونم اما برای اینکه دیر اینو گفتی برای روزهایی که حالم رو دیدی و باز هم منو توانتظار نگه داشتی, به خاطر اونهمه دروغ به خاطر خروارها سکوت,برای اینکه هر وقت پرسیدم گفتی (الآن یه مسئله ای پیش اومده که...) آره تو گفتی الان و این کلمه باعث شد که من باز هم ندای درونم رو اینطور تعریف کنم : دل من صبور باش... از من انتظار بخشیدن داری یا از خودت انتظار بخشیده شدن؟ ......................................................................................................................................... 5-آیناز که عکسهای سفر رو نگاه میکنه میون همه بچه ها دستشو میذاره رو عکس تو و میگه: این چه چشمای نازی داره! یه نفس عمیق میکشم, انگاری از احساس گناهی که نسبت به خودم دارم کاسته میشه . آره...تقصیر سادگی من نبود که خام چشمهای تو شد .مشکل از چشمهای تو بود. .......................................................................................................................................... 6-به دکتر گفتم: اما من نسبت به آنی که اهلی کردم تا آخر عمر مسئولم*. وقتی ازم پرسید: مسئول سلامت روان تو کیه ؟ از این همه بی توجهی و بی مسئولیتی که نسبت به خودم داشتم خجالت میکشم . متاسفانه تو اهلی نشده بودی و بدبختانه من اینو دیر فهمیدم . روانشناسم ازم قول گرفت هرگز دستمو دوباره تو سوراخی که ازش تجربه نیش خوردن دارم فرو نبرم . شده هیچوقت شرمنده خودتون بشید؟ ......................................................................................................................... 7-اینا یعنی وقتی که میگی (خدای نکرده با هم قهر که نیستیم) باید بگم من با هیچ کدوم از همکلاسی هام قهر نیستم. اینا یعنی وقتی میگی(هر وقت حرف داشتی گوشهای من شنواست)جوابت فقط میتونه یه علامت تعجب باشه! اینا یعنی وقتی میگی( چرا دیگه on نمیشی) باید بگم من به روانشناسم قول دادم. پ.ن:*۲ - از آیه های سکوت به روایت یک روز خاکستری پ.ن:* ۶-شازده کوچولو
دلم نمیخواد باور کنم سقوط انسان رو دلم نمیخواد ببینم نبرد انسان علیه انسان و رسیدن مرگ احساس انساندوستی انسان رو. پس حیوانند آن درنده خویان گرگ صفت که نه بویی از خدا شنیده اند و نه طعمی از آدمیت چشیده اند. دلم میخواد چشمامو روی همه چی ببندم. نمیدونم شاید طاقتم برای دیدن این همه ظلم کافی نباشه. شاید سکوت منو در تحمل فریادهام یاری نکنه شاید اشک داغ تر از اونی باشه که بتونه آتیشو سرد کنه. تنها چیزی که میبینم یه جاده پر پیچ و خم که انتهای اون به روشنی میرسه.و آلان درست جایی که ایستادم زیر پام خالی و من انگار همش یادم میره که بغضم برای این زمین سست,سنگینه. چقدر دلتنگم خدایا چقدر فریادم. او که پرپر شد خواهرم بود دوستم بود همسایه ام بود هموطنم بود
|
About![]()
به باغ قسم
|